3% تخفیف مخصوص خرید اول
کد تخفیف: First time
امکان خرید اقساطی با دیجی پی
3% تخفیف مخصوص خرید اول
کد تخفیف: First time
3% تخفیف مخصوص خرید اول
کد تخفیف: First time
امکان خرید اقساطی با دیجی پی
3% تخفیف مخصوص خرید اول
کد تخفیف: First time
productImage
productImage
3% تخفیفمخصوص اولین خرید
First time

کتاب نازنین و بوبوک نشر نگاه

ارسال رایگان
3% تخفیفمخصوص اولین خرید
First time
۷ روز ضمانت بازگشت کالا
ضمانت اصل بودن کالا
داتو
این محصول موجود است.
جهت نمایش قیمت و خرید، سایز محصول خود را انتخاب کنید

معرفی محصول

گزیده ای از متن کتاب:


من که بودم و او که بود

… خب، تا هنوز او اینجاست، همه‌چیز درست است. نزدیک می‌روم و هر دقیقه نگاهش می‌کنم. اما فردا می‌برندش، چطور، پس من تنها خواهم ماند؟ الان در تالار، روی میز قرار دارد، دو میز بازی را پهلوی هم گذاشته‌اند و نعش، روی آنهاست. ولی فردا، تابوت سفید، سفید مایل به نقره‌ای[1] خواهد آمد. هرچند اصلاً صحبت از آن نبود… دائماً راه می‌روم و می‌خواهم موضوع را برای خودم روشن کنم. حالا شش ساعت است تلاش می‌کنم که مطلب را روشن کنم. راه می‌روم. راه می‌روم. مرتب قدم می‌زنم… آن واقعه این‌طور بود، با سادگی و به ترتیب حکایت می‌کنم، به ترتیب آقایان. من به‌هیچ‌وجه شخص ادیبی نیستم، خودتان نیز متوجه می‌شوید. هرچه می‌شود، بشود. چنان‌که می‌فهمم، می‌گویم و وحشتم هم از همین‌جاست که همه‌چیز را می‌فهمم!

اگر می‌خواهید موضوع را بدانید، یعنی اگر از اول مطلب شروع کنم، چنین بود که او در نهایت سادگی پیش من آمد که اشیایی گرو بگذارد، تا پول آگهی روزنامۀ صدا را بپردازد و آگهی کند که مثلاً «چنین و چنان بانویی، مربی اطفال، حاضر است در خانه تدریس کند و به خارج نیز برود و…» اولش این‌طور بود و بدیهی است که من بین او و دیگران فرقی نمی‌گذاشتم. مثل سایرین بود. می‌آمد و می‌رفت، ولی بعداً به‌تدریج بین او با دیگران تفاوت قائل شدم.

قامتی میانه‌بالا داشت. موبور، نازک‌اندام و در معاشرت با من کمی سرد بود و خجالت می‌کشید. تصور می‌کنم که با همۀ بیگانگان همین‌طور بود و طبعاً با من هم که از نظر او غریبه بودم، جز این نبود. البته درصورتی‌که مرا یک انسان فرض می‌کرد، نه یک نفر جیزگر[2]، کارگشا یا صاحب صندوق رهنی و استقراضی.

به محض دریافت پول پشت به من می‌کرد و می‌رفت. همیشه خاموش بود. دیگران جدال می‌کنند، چانه می‌زنند، التماس می‌کنند تا در مقابل گرویی، پول بیشتری بگیرند، ولی او نه، هرچه می‌دادم… به نظرم می‌رسد که گیج شده بودم… بله، اوایل اشیایی که می‌آورد، مبهوتم می‌کرد: گوشواره‌های نقره‌ای مطلا، مدال کوچک بی‌بها و اشیایی که بیشتر از ده کوپک[3] نمی‌ارزید. خودش هم می‌دانست اشیایی که می‌آورد، دیگر ارزشی ندارند. ولی از خطوط چهره‌اش می‌توانستم بفهمم که این اشیا در نظر او بسیار گرانبها هستند، یعنی درحقیقت اینها تمام آن میراثی بود که از پدر و مادرش باقی مانده بود. بعدها این قضیه را فهمیدم. فقط یک بار به خودم اجازه دادم به اشیایی که می‌آورد، با تحقیر لبخندی بزنم. یعنی باید به شما بگویم که در هیچ موقع دیگر، اجازۀ چنین کاری را به خود نمی‌دهم و همواره موقع معامله و تجارت مثل یک جوانمرد رفتار می‌کنم؛ کم‌ حرف می‌زنم، با احترام و سخت‌گیر هستم، سخت‌گیر، سخت‌گیر و سخت‌گیر…

ولی یک مرتبه که به خودش اجازه داد که آخرین قطعات باقی‌مانده، به تمام معنی از آخرین قطعات، یعنی یک کمرچین[4] دارای پوست خرگوش ژنده و پاره بیاورد، دیگر نتوانستم خودداری کنم و ناخواسته چیزی شبیه به کنایه به او گفتم.

پروردگارا! چطور آتش گرفت! چشمان درشت، کبودرنگ، متفکر و خواب‌آلودی داشت. چگونه برقی زدند و درخشیدند. اما حتی یک کلمه حرف نزد و «آخرین باقی‌مانده‌ها» را جمع کرد و رفت. در همین لحظه بود که برای اولین بار به طرز خاصی به او توجه کردم و چیزی درباره‌اش اندیشیدم از این قبیل. یعنی اگر بخواهید بدانید، درواقع علت تأثیر اصلی این بود. نتیجۀ تمام مطلب این بود. یعنی آنکه او بسیار جوان بود، آن‌قدر جوان که گویی فقط چهارده سال عمر داشت و واقعاً نیز در آن تاریخ شانزده سال تمام نداشت، هنوز سه ماه مانده بود که شانزده سالش تمام شود، ولی اصلاً این را نمی‌خواستم بگویم و قضیه‌ای که نتیجه و خلاصۀ تمام مطلب در آن است، این نبود که الان گفتم.


دیدگاه‌ها

empty-state
در حال حاضر دیدگاهی ثبت نشده!